در باشگاه جودو مشغول تمرین رندوری بودیم. همه سخت با یکدیگر گلاویز شده بودند اما یار تمرینی ام به خاطر کمر دردش از من خواهش کرده بود که سبک تمرین کنیم. اشاره به یک نفر کرد و گفت : «جلسه ی پیش به خاطر این مرد کمر درد گرفتم. بی رحمانه مرا سه باز زمین زد به طوری که با تمام هیکلش روی من می افتاد!» نگاهی به آن مرد کردم ، آدم نسبتا درشت هیکلی بود که با لباس آبی از بقیه ی شاگردان متمایز می شد. در همین هنگام که هیکل او را واررسی می کردم، رندوری اش (یا بهتر است بگویم سبک مبارزه‌ای‌اش) توجه مرا جلب کرد. تکنیک که چه عرض کنم ، چنان آدم را درو می کرد، به طوری که با کمر معکوسانه به زمین کوفته می‌شد. با این‌که اوکه‌اش (یار تمرینی‌اش) کم آدمی نبود ولی تقریبا قدرت او را حس و شدت کمر درد رفیقم را درک کردم. خلاصه به رندوری سَبُک خودم ادامه دادم. بعد از مدتی احساس کردم که دارم وقتم را تلف می‌کنم و این تمرین شبیه به بازی ، مرا نمی‌سازد. از استاد که ایستاده یکی از مبارزات بچه ها را دنبال می‌کرد ، خواستم که اجازه دهد یار تمرینی‌ام را عوض کنم و با کس دیگری ادامه بدهم؛ اما او نپذیرفت. سمت ما آمد و علت را از ما پرسید ، اشاره به دوستم کردم و گفتم که کمر درد دارد و نمی تواند تمرین کند. استاد رو به رفیقم کرد و گفت: «یعنی چی کمر درد داری؟...» او جریان را شرح داد و استاد پس از شنیدن حرف‌هایش اشاره به بالای چشم راست خود کرد و گفت: «چند روزیه از این نقطه تا بالای سرم داره تیر می‌کشه و خیلی منو اذیت می‌کنه. ولی تو تا حالا دیدی که به روی خودم بیارم؟» من و رفیقم مات و مبهوت به استاد نگاه می‌کردیم... سپس او ادامه داد: «زندگی یعنی همین . این که با سختی ها بجنگی و بر اونها غلبه کنی ، نه این که اون ها رو تو غلبه کنند. شما اومدی اینجا تمرین کنی که این چیزها را یاد بگیری.»

امروزه حرف‌هایی در جامعه‌ی ورزشکاری ما مطرح است که کم و بیش بر جامعه‌ی رزمی ما هم اثرگذار بوده. سخنانی از قبیل «ورزش برای سلامتی و تندرستی»، «ورزش برای طول عمر» ، «...نباید روند ورزش به سلامتی انسان ضرری برساند...» و بسیاری از این سخنان خوب و مفید دیگر. این نکته‌های سلامتی برای ورزشکاران از یک طرف و رزمیکاران از طرف دیگر، لازم و ضروری است. اما مسئله‌ی مهم‌تر این جاست که ماهیت هنر‌های رزمی متفاوت از سایر رشته‌های ورزشی است. اگر چه این گفته‌ها صحیح هستند اما در هنر‌های رزمی هدف چیز دیگری است.



وقت کلاس به پایان رسید و همه مشغول تعویض لباس بودیم. استاد و آن مرد هیکلیِ آبی پوش و یکی از ارشدها ، علاوه بر تعویض لباس، مشغول صحبت با یکدیگر بودند. از صحبت‌های آن مرد هیکلی فهمیدم که دوران سربازی را در بخش یگان‌های ویژه خدمت می کرده و همین به اشتیاقم افزود که از نزدیک شاهد حرف‌هایشان باشم تا شاید چیزی یاد بگیرم. تکاور داشت برای ارشد از کارهای خطرناکی که انجام داده بود می‌گفت. استاد در همین اثنا گفت: «چند سال پیش، دوران جوانی که شاگرد بودم، یکی از دوستانم به استاد فلانی گفت که استاد! مچم درد می‌کند ، نمی‌تونم تمرین کنم. گفت درد یعنی چی؟ من مفهومی به نام درد نمی‌شناسم! برو سر تمرینت!حالا جوونای امروز این قدر شُل شدن که اگر یکم دُز سختی تمرین را بالا ببریم ، می بُرن و ول می کنن و می‌رن!»

تکاور که لحن بیانش مثل لوتی‌های قدیم بود رو به ارشد کرد و با صدای بلندش گفت: «به امام حسین چند سال پیش توی یکی از تمرینا کتفم در رفت. استاد دستم را گرفت و کتفم را با یک ضربه جا انداخت و گفت برو سر تمرینت. صِدام در نیومد و با همون کتف جا افتاده رفتم سر تمرین...»

کمی بعد پی بردم گفت‌وگو‌ها میان استاد و تکاور، مصداق این ضرب‌المثل است: «به درب می‌گویم تا دیوار بشنود»، استاد غیر مستقیم ارشد خودش را مورد عتاب قرار داده بود.خنده

به هر حال آن شب تجربه‌های ارزنده‌ای فراگرفتم. حقیقت هنر‌های رزمی مثل ورزش، بازی و تفریح نیست. هر چند شدیداً مراقب این هستیم که روند تمرینات آسیبی به بدنمان نرساند ولی در اصل اینجا مکانی است که درس نبرد با سختی‌های زندگی را می‌آموزیم. شاید برای همین است که احترام به کلاسِ تمرین (دوجو) ، یکی از ارکان مهم این هنر‌هاست.